Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

ساکتدختر خاله راگاتزا به زور به اتاق فرستاده میشه که تمرین ساز انجام بده یول! صدای جیغ و فریاد میاد که" آرشه چپ چرا نمیزنی !! سُل اشتباه زدی !!‌ چرا معلمت ازت ایراد میگره آبروی منو بردی "!!‌ نیشخند
و تنها چیزی که دختر خاله راگاتزا میگه : Y.O.U  T.H.I.N.K  W.H.O  Y.O.U  A.R.E منتظر

*بخش ، بخش و با استحکام بخوانید ابرو
* عین گفته ی یه دختر بچه 11 ساله ذکر شد ...

۱۳٩۱/٤/٢۸ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

با دختر خاله و پسر خاله میریم کلاس موسیقی، تو سالن اونجا میشینم عینک!! به بچه ها نگاه میکنم که هنوز تو کلاس نرفتن میان آب میخورن مژهو دقیقا همون افراد هنوز وارد کلاس میشن برمیگردن میرن دستشوییزبان !!! بعدشم هنوز وارد کلاس نشدن معلمه میگه : فلانی جون جلسه بعدی میبینمت نیشخند!! و این چنین نیم ساعت به پایان میرسد نیشخند


*همچین ملت سخت کوشی هستیم مااا قلبنیشخند

۱۳٩۱/٤/٢٦ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

رفتیم ماسوله ....قلب
داریم آش میخوریم ... همه ی آش رشته ریخته میشه رو شلوارم خنثی !!!
رفتم دستشویی و دارم میشورمش ..... اوه
خانومه میگه : شلواره تو عوض کنی بهتره هاااا ابرو!!!
نیگاش میکنم :: واااااااااااااااااای چرا به ذهنه خودم نرسید متفکر!؟؟!؟ من که شلوار ندارمممماز خود راضی

*بار دیگر ملت غیور ایران اظهار نظر کردن مژه

۱۳٩۱/٤/٢۱ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

با خواهر راگاتزا به همان جیم مذکور میرویم !!مژه
در حال تماشای خواهر راگاتزا هستم یولکه به دنبال بالشتک دوچرخه یه دوری تو سالن میزند اوه!! خانم مسنی در کنار من ایستاده با چشمانی مضطرب و ملتمسانه میگوید نگران: چـــــــــــــــی شده تعجب؟؟!؟ ( به نظره من , "من طاقت شنیدنش را دارم "هم به قرینه حفظ کرد از شدت اضطراب نیشخند )
راگاتزا :  شکی میکنم , یه نگاه اجمالی به سالن میاندازم .  همه چیز در جای خودش است و همه سالم هستن لبخند ....

*لابد چشمانم در هنگام دید زدن بیش از اندازه گرد شده بود چشم

۱۳٩۱/٤/۱۸ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

خاله راگاتزا میره کلاس نقاشی و اهالی خونه رو مجبور میکنه که مدل بشن مژه !!!!
به شخصه از وقتی برای مدل میشینم جلوش تموم بدنم به خارش میوفته که اصن انگار تاحالا حموم نرفتم از خود راضی:دی

*آخرشم انقدر شکل وزغ و ملخ افسوسکشیده شدی که به خودت شک میکنی !!خنثی

 

۱۳٩۱/٤/۱٧ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

بله , الان یک راگاتزای جیم رفته در خدمت شماست{#emotions_dlg.e37} !!!
دیگه کنکور  که دادیم گفتیم بریم دنباله علایقمون  {#emotions_dlg.e11}!!! میتونم بگم چند دقیقه اول با جدیت روی تردمیل راه میرم و بعد ..... {#emotions_dlg.e7}

رفتم رو دستگاه با خودم میشمارم 1و2و3و....20و25و26و....و30 {#emotions_dlg.e28}یکم فک میکنم چی شد {#emotions_dlg.e25}؟!؟ چرا انقدر زود تموم شد {#emotions_dlg.e40}!؟!؟ دوباره میشمارم !! احساس میکنم چن تا عدد جا انداختم {#emotions_dlg.e34}!! بله دیگه میتونید به راحتی جدیت کار حس کنید {#emotions_dlg.e29}

۱۳٩۱/٤/۱۳ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

کنکور ... چیزه جالبیه برا تجربه کردنخنثی !!! تجربش کردممژه .... لذت بردم وقتی سره امتحان به چشمای نگران ملت نیگا کنیابرو وقتی سرشونو میارن بالا یه چیز تو هوا میگن و دوباره میرن تو برگهیول !!!‌من همه ی اینا رو دیدم و لبخند زدم لبخند!!

راگاتزا بعد از کنکور نوشت : کنکور تجربی بد بود !ناراحت! اما زبان عالی بود نیشخند!!!!‌

۱۳٩۱/٤/۱٠ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

امروز گفتیم دیگه نزدیک کنکوری یکم استراحت کنیمآخ !! یکم تی وی نگاه کردیمخنثی !!! بعد از قضا این خاله شادونه داش از بچه ها می پرسید که :: " تا حالا شده تو خونه حوصله تون سر بره ؟؟‌" متفکر و همه با هم یک صدا جواب دادن :: ""‌نه ""از خود راضی

* ملت غیور ایران همیشه دوربین که میبینن جو گیر میشن و از خود بی خود !!قهرخنثی

راگاتزا کنکوری نوشت : جمعه صبح و عصر کنکور دارم !! از الان بگم با دیدن 10 نفر برتر کنکور 91 سعی نکنید اسم و فامیل واقعی من و پیدا کنیدقهر ... خیالتون راحت من جزو اونا نیستم نیشخندخجالت

۱۳٩۱/٤/٧ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

با خواهر راگاتزا یه بازی اختراع کردیم مژه::
*یه کلمه میگیم مثلن جیغ .. بعد اون یکی میگه میغ ... دیغ ... سیغ عینک!!‌تا بالاخره یکی تکراری بگه و بسوزه هورا!!!‌

مامان داره با خواهر راگاتزا میحرفه :: مامانه  فلانی آلزایمر داره متفکر ؟؟!
من و خواهر راگاتزا  داریم بازی میکنیم .. من بیتوجه به حرف مامان میگم آلزایمرنیشخند !!‌خواهر راگاتزا میگه پالزایمرابرو !!‌!
مامان راگاتزا  : چیتعجب ؟؟!‌ پالزایمر دارهمتفکر !؟!؟ 
خواهر راگاتزا : مگه پالزایمرم داریم !؟؟!خنده
مامان راگاتزا :‌گفتم بیماریه جدیدهچشم !! آخه همه چی هم یادش نمیره قهر!!!

۱۳٩۱/٤/٥ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

یه سری رمان نویسایول هستن که  داستانایی مبنی بر اینکه عمو و برادرزاده ، دایی و خواهر زاده عاشق همنقلب بعد همه مخالفن که این عمو/دایی نمیشه باش عروسی کنیاز خود راضی !!‌ بعد یهو معلوم میشه بچه سر راهی بودهناراحت و اینا و ادامه ی ماجرا مینویسن ، دقیقا هدف اون رمان نویسا چیه !؟؟! ابرو 

۱۳٩۱/٤/۳ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()