Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

دیگه واقعنی فرجه ها شروع شده و باید درس خوندم هم شروع بشه یول !! اما مشکل همیشگی و جالب و جذاب شدن همه چیز تو این امتحاناس !!! خنثی

انقدر ایده برای دستبند بافی به سرم زده که , دلم میخواد صبح تا شب و شب تا صبح فقط رنگ رنگ ببافم نیشخند... یه مدلو تو ذهنم تصور میکنم بعدش تو ذهنم شروع میکنم به بافتیدنش که یهو یه مدل دیگه با یه ترکیب رنگیه دیگه به ذهنم میرسه و کلییییی ذوووق میکنم و مدل جدیده در ذهن شروع به شکل گیری میکنه زبان!!! سعی میکنم فقط تو ذهنم مدل بزنم و روی نخ ها فعلن اجرا نکنم تا بعد امتحاناا !! ناراحت

کلییی ایده برای نوشتن به سرم زده مژه!! این روزا هرجا که میرم کلی سوژه ی نوشتن هست , همون طوری که دستبندامو تو ذهنم میبافم سعی میکنم متن رو هم بنویسم !! این کاره همیشمه ! چن روز قبل نوشتن هرچیزی , تو ذهنم کلی باهاش ور میرم تا فونتش به دل خودم بشینه ! این روزا طرف دفترچه ی آبی که توش مینویسم نمیرم که پُرم از ایده برای نوشتن .... قهر

منی که از دیدن تلویزیون متنفرم و اصن هیچ بازیگر و خواننده و هنرمندی رو نمیشناسم از خود راضی, این روزا به شدت علاقه مند شدم به فیلم های واقعن مسخره !! حتی آگهی بازرگانی های طولانی هم به نظرم جالبه و با دقت بسیـــــــااار زیادی نگاه میکنم !! یول

بعد منی که به زور و فقط در صورت اجبار از خونه خارج میشم خجالت, احساس میکنم همین الان باید برم و چند تا کلاس ثبت نام کنمنیشخند !! مثلن موسیقی و فکر میکنم اصن تشنه ی یادگیری موسیقی هستم و ممکن تا بعد امتحانا دووم نیارم و از کلاس نرفتن بمیرم !! خنده

* اما این اطمینان رو به شما میدم که : بعد از تموم شدن امتحانا , نه یه دستبند میبافم ، نه یه خط مینویسم ، نه دیگه فیلم و تلویزیون نگاه میکنم و نه حتی خانه را به قصد رفتن به کلاس ترک میکنم !! بعــــــــــله مژه

۱۳٩٢/۱٠/٢٠ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

 مجبوری به خاطر کلاس فوق العاده بری دانشگاه , دوستت زنگ میزنه که لباس گرم بپوش داره برف میاد ! از خونه که میری بیرون با منظره ی برفی که همه جا سفید شده روبه رو میشی ... هیجان زده میشی... قلب

به دانشگاه که میرسی میبینی دوستات مشغول عکس انداختن و کسی جز اونا تو دانشگاه نیس !! میپری وسطشون و یه عالمه عکس تکی گروهی میندازی نیشخند!  چتر بنفشه شیشه ایتو به اونا میدی تا باهاش عکس بندازن و عکساشون خوشگل بشه !!! مژه

خبر میرسه که استاد نمیاااد از خود راضی ! همه جیغ و داد میزنن اما تو خوشحالی چون اگه مجبور نمیشدی از خونه تو روز به این قشنگی بیرون نمیومدی خجالت!!! برمیگردی خونه ...

 مسیر طولانی تر رو انتخاب میکنی که بیشتر قدم بزنی و از برف لذت ببری عینک ... چترتو روی زمین میکشیییییی و به صدای گوشخراش ولی شیرینش گوش میدی  و سعی میکنی از جاهایی رد بشی که برفش پاکه هنوزه !! بعضی از همسایه ها انگار هنوز خوابن و از خونه نیومدن بیرون !! پس جلوی خونشون یه اسمایلیه گنده میکشی که ببینن و خوشحال بشن !! نیشخند

به ساختمون خودتون که میرسی , چون این همسایه ها صمیمی تر هستند و تو یه ساختمون زندگی میکنند باشما ! ازت انتظار بیشتری دارن خنثی  !! پس علاوه بر اسمایلی یه ولکام هم گوشه ی حیاط مینویسی که کلی ذوق کنن !!! هورا

* چنین راگاتزای مهربون و به فکر همه , ای هستم بندهخجالت

* عکس ها پیوست  شد . 


ادامــﮧ مطلب
۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

اگر بخوام شهر کتاب هارو تقسیم بندی کنم , از نظر بنده شهرکتابی عالیه که یک اثری از شازده کوچولو داشته باشه گاوچران!!! در نتیجه از ورود تا خروج اگه خریدی صورت بگیره که شازده کوچولو هم جزئی از اون باشه , اون شعبه از شهرکتاب وارد لیست شهرکتاب های مورد علاقه خواهد شد !!! قلب 

وارد شهر کتاب جدید که میشیم ... غرفه هارو با دقتی نگاه میکنمیول و همه چیو لمس میکنم که اگه بگن چشماتو ببند و برو اینو بیار میتونم این کارو انجام بدم .... نیشخند
طبقه ی دوم شهرکتاب در حال نگاه کردن به ماگ ها هستم که یهو یه چیزی فلش میزنه ... با دقت بیشتری که نگاه میکنم میبینم یه فنجون شازده کوچولوئه هورا!! جیغ و هیجان وصف ناپذیر و شکستن سکوت اونجا توسط اینجانب خجالت... و خرید اون فنجون و منتقل شدن شهرکتاب مذکور به لیست فیوریت ها ! مژه

* عکس را در ادامه مطلب مشاهده نمایید


ادامــﮧ مطلب
۱۳٩٢/۱٠/٦ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()