Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

یک برنامه سفر پیش  اومد و متاسفانه نتونستیم در  مراسم آذرماهی که ۲۱ ام بود ، شرکت کنیم !!! هورا

از اونجایی که موهام کمی بلند شده راهی آرایشگاهی جدید شدیم که برای سفر آراسته و زیبا به نظر برسیمممممژه !! با ترس و لرز روی صندلی نشستم و براش توضیح دادم چه طوری میخوام کوتاه بشه نگران!  آرایشگر جان با موزر افتاد به جون کله ی اینجانب و نمیدونم چه طوری از توضیحات من برداشت کرد که مدل خامه ای مد نظرم است !!!خنثی 

خلاصه ، دو طرف کاملن سفید شد و وسط کله یه کپه مو باقی موند ناراحتو هی براش توضیح دادم که اینجا میخوام کوتاهتر بشه و کوتاهتر تا  جایی که  هنوز کپه باقی موند و کوتاه تر نمیشد ! تو آینه خودمو نگاه میکردم و امید میدادم که بهم میاد و اصن ارایشگر گند نزده به موهاماز خود راضی

تا مادر و خواهر راگاتزا دیدن ، شروع به ایراد گرفتن کردندمتفکر و اون موقع بود که چشمانم را به واقعیت گشودندتعجب و سیلی از اشک بود که جاری شدگریه و شیون ها که حالا من با این مو چه غلطی بکنممممم خیال باطل !!! 

————

راگاتزا تبریکیان نوشت  : آذرماهی جان تبریک میگم و از صمیم قلب آرزو میکنم که خوشبخت و شاد باشی و عشقتون پایدار بمونه ! ایشالله برای عروسی جبران میکنم و مییاااااام حتماااانیشخند

راگاتزا کچلیان عازم سفر نوشت  :  دعا کنید که هواپیما به سلامت بره و برگرده و همچنین تو عکسا موهام مشخص نباشه و خوب بیوفتمخجالت !!! خوبی ، بدی دیدین حلال کنید .... ماچ

۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

از بچگی هروقت برای مادر راگاتزا ، گفته های دوستام و همکلاسی هامو تعریف میکردم همیشه میشنیدم که "دروغ میگه از خود راضی\ خالی بستهابرو "  و الان به حدی رسیدم که باور نمیکنم طرف راست میگه مگر اینکه خلافش ثابت بشه !مژه  و عجیب هم فهمیدم مردم چه قدر دروغگو شدند یا بهتره بگم گاهی جوک ، فیلم ، داستانیو در قالب خاطره ای که قهرمانش خودشون هستند تعریف میکنند ! عینک

مثلن یه استاد داریم که ادعاش میشه از امر.یکا اومده و اونجا خعیلییی همه قبولش داشتند و اینادروغگو ! که البته تو دانشگاه همه فراری هستن ازش !نیشخند!!  ایشون تعریف میکردند که یک روز در امر.یکا ، خانمشون تصمیم به پختن کله پاچه میکنهابله ! کاملن به صورت اتفاقی  پسرش دوستش رو که امر.یکایی بوده به خونه دعوت میکنه و شب میخوابه خونه استاد ما !خواب  صبح کله سحر ، خانم پا میشه کله ی گوسفند رو میزاره رو اپن آشپزخونه و خودش به کارای دیگه اش میرسه خنثی!  بعد اون دوست آمر.یکایی پا میشه بره خونشون یهو کله رو میبینه و زنگ میزنه به پلیس که اینا یه آدمو کشتن و سریع خودتونو برسونید خیال باطل!!! دیگه پلیس میاد و کلی با استاد ما رفیق میشه و میگه باو تو چه قدر باحالی و بچه کجایی و... چشم

در این هنگام وقتی خاطره ی تخیلی استاد به پایان میرسه ، بچه ها دیگه کم مونده خودشونو پرت کنند پایین از پنجرهخنده ، یکی این ور از خنده غش کردهقهقهه ، یکی از خنده گریه اش گرفته گریهو استاد پیروزمندانه به جماعت زود باور نگاه میکنه و  احساس غرور میکنهمژه !! 

مشخصه که این داستان کاملن تخیلی و زاییده ی ذهن خلاق استاد امر.یکاییهقهر ، آخه پدر جان گیریم تو اون دهاتی که تو امر.یکا بهترین استاد بودی گوسفند نبوده و اصن مثه دایناسورا منقرض شده اندخنثی ! آینه هم نبوده اونجا که اون جوون یه بار خودشو تو آیینه ببینه که گوشاش یا دماغش چه شکلین و چه قدر شباهت وجود داره بین گوسفند و انسان ؟؟؟؟

از همه  تقاضا دارم وقتی میخواین خالی ببندید فقط کمی از جوانب مختلف بررسیش کنید به خدا راه دوری نمیره .... آخ

 

۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

این روزا که مادر راگاتزا میره کلاس زبان کار ما بیشتر شده !!چشم!   مثلن دارم درس میخونم که تق و تق در میزنه و با صدایی که مثلن از سرماخوردگی گرفته میگه : راگاتزا ، سرما خوردم ‌و حالم خعیلیییی بده چند تا جمله برای من اینجا بنویس !خجالت!! و قبل از اینکه بتونم بپرسم چند تا و راجع به چی درو میبنده و میره .....از خود راضی

یا شروع میکنه به انجام لیسنینگ و راگاتزااا بیا ببین چی میگه متفکر؟؟ اوایل درس همراه با من میگهمژه ، وسطاش من فقط میگم و اون مینویسهیول و آخراش هم خودم گوش میدم و خودم هم مینویسمخنثی و مادر راگاتزا هم پو بازی میکنن !!!!!!!! عینک

اگه اون روزایی که خودم کلاس میرفتم با این جدیت که کارای مادرو سعی میکنم به دقت و بهترین حالت ممکن انجام بدم ، قطعن الان من مدرس اون آموزشگاه بودم :)))) نیشخند

تنها مزیتی که کلاس رفتنش داره ، اینه که حالا کمی بیشتر درک میکنه که سوالای امتحان دقیقا جزوه نیست و ممکنه سخت باشه و حتی ممکنه استاد اشتباه صحیح کنه !! ابرو

۱۳٩۳/۱۱/٤ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()