Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

در چشم بر هم زدنی امسال هم تموم شد .مژه...‌

اگه سالها بعد کسی ازم بپرسه سال ۹۳ چهطور بود ؟  اصولا عددا یادم نمیمونهخنثی ! ینی  مثلن الان یادم نمیاد ۸۵ چهطور بوده! از خود راضی

اما اگه الان ازم بپرسید ، جواب میدم : سال متوسطی بود شاید کمی رو به خوبلبخند !  بهترین نکته اش هم ۲-۳ تا مسافرتی بود که در پسش کلی تجربه و خاطره و عکس خوب موند برام خیال باطل! خعیلی از دوستان و آشنایان به یارشون رسیدند که از صمیم قلب براشون خوشحالم و آرزو میکنم همیشه شاد باشندقلب و عروسی هاشون ما رو هم دعوت کنند !هورا!! روز ۴شنبه-سوری هم به هوا کردن بالن آرزو ها پرداختیم که به لطف باد و شاید سنگینی آرزوهامونخنثی به درخت برخورد کرد و واژگون شدآخ ! حداقل بر عکس سالهای قبل که منتظر میموندیم که برآورده شه الان میدونیم که قرار نیس برآورده بشه !!! قهر

امسال  ۵۵ سکانس از لحظه های خوب و بد زندگیمو با شما به اشتراک گذاشتمعینک .   در کنار شما و پستاتون خندیدمنیشخند و اشک تو جشام جمع شدناراحت و عصبانی شدم عصبانیو حرص خوردم کلافه!  

تبریک خاص نوشت : سمیرا ، فاطمه ، آذرماهی ، تیارا ، حامد و مستر نظر خصوصی امیدوارم سال خوبی داشته باشید و شاهد موفقیتها و شادی ها و لبخند های شما باشم .... ماچ

مادر به دخترک نوشت : میدونم مادر بدیم که تولد ۳ سالگیتو فراموش کردمچشم اما یادت باشه که عاشقتم ، امسال باید پر تلاشتر ظاهر بشی ! من و تو امسال هدفهای بزرگی داریم و کلی اتفاقهای خوب پیشه رومون هست پس دخترک بیزی خودت رو برای یه سال بیزی آماده کن . بغل

*من از اعداد زوج بیشتر خوشم میاد و مطمعنم ۹۴ سال خوبی برای همه ی ماست !قلب

سال نو مبارک لبخند

۱۳٩۳/۱٢/٢۸ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

مزخرفترین حسه دنیا اینه که چیزی که شما دوسش داری برای یه عده مسخره به نظر برسه و شروع کنند به  مسخره بازی !!!!

چن روز پیشا یکی بم گفت : '' اگه ولت کنیم ، میشینی با شا.ز.ده کو.چو.لو بازی میکنییی ''  تو اون لحظه حس کردم چه قدر احمق بودم که به شخصیت یه کتاب علاقه مند شدم ! چه قدر به خودم بد و بیراه گفتم که اصن منو چه به این کتاب ! دلم برا خودم سوخت که چهقدر احمقانه با دیدن وسایل این شخصیت ذوق میکردمم !!! تمام حسای خوبی که داشتم تبدیل به حس حماقت شد ... 

دیروز خانم ایکس اومده بود برای خونه تکونی عید و دستش خورد ماگ شا.زده کو.چو.لوم افتاد و هزار تیکه شد !!!! همون لحظه چیزی درون منم شکست !  حس کردم شاید وقتش رسیده باشه که این بازی کودکانه رو تموم کنم !  من عاشق این شخصیت شدم به خاطر صداقتش ، به خاطر همه ی حسای خوبی که بم منتقل میکنه ! خعیلی سخت بود نگامو از تیکه های شکستش بردارمو  تلاش کنم بغضمو قورت بدم و در برابر سوال خانم ایکس که میگفت : اشکال نداره مگه نه ؟  لبخند بزنم و بگم اشکالی نداره !

پر شدم از نفرت و کینه و کلی حس بد ... یه جعبه برداشتم و تمام وسایلمو منتقل کردم بش و  روش نوشتم شا.ز.ده کو.چو.لو ! و به خودم قول دادم  دیگه سراغش نرم و حتی دیگه هیچ چیز تو این دنیا رو دوست نداشته باشم .... 

راستی خانم ایکس نه تنها اشکال نداره بلکه ازت ممنونم ، آخه من بازی کردنو گذاشتم کنار و دیگه فقط به نفرت و انتقام فکر میکنم ... 

۱۳٩۳/۱٢/٢٢ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

این داستان - خاطرات راگاتزا و مترو مژه

منتظرم تا سریع السیر برسه و  سوار شم ، ۳ تا دختر دانشجو  میان و شروع میکنن به گفتن و خندیدنخنده ! درگیره این هستن که آخرین قطار کی حرکت میکنه و کی میرسه و کی خودشون به تهران میرسن که بحثثشون کشیده میشه به فلانیخنثی !!! فلانی  از اون دختراییه که دیر میره خونه و  خانواده اش چیزی نمیگن بش و اینا !!!! از خود راضی

یکی از دخترا ، همینطوری که پفک میزاره دهنش میگه : خعیلیی خانواده لارجی داره نیشخند! اون یکی که دستش تو پاکت پفکه میگه : لارج ؟؟؟؟ بگو ایکس لارج و هاها میخندن خنده ، سومین دختر در حالیکه دستاشو میتکونه با حالتی که انگار یه چیزی  کشف کرده میگه : باباا اصن فری سایزه و هر سه ریسه میرن از خندهههههه ... قهقهه

اومدم بهشون بگم بحث لارجی و ایکس اسمال و اینا نیس از خود راضی! صحبته اوپن ماینددیه که مترو میرسه و همه هجوم میبرن و اون ۳ تا هم بین جمعیت گم شدند ... عینک

۱۳٩۳/۱٢/۱٦ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

اونموقع ها که محصل بودم مامانم که میرفت کارنامه بگیره ، هزار جور نذر و نیاز میکردم که نمره ام خوب شده باشهفرشته و همیشه هم وسط راه به خونه زنگ میزد و یه نمره که مطلوب نبود میگفت و دیگه تا برسه به خونه و کارنامه رو ببینیم یه دل سیر اشک ریخته بودیم و لعن و نفرینامونم کرده بودیم نیشخندکه میدیدیم زرششششششک ! نمره ی خعیلی خوب گرفتیم !  مژه

همون موقع ها که ما محصل بودیم هنوز ، میگفت من نمیدونم این کتاب چی داره انقدر شما میخونید که باز از امتحان میترسید و نمرهاتون کم میشه ! خنثی

حالا که خودش محصل زبان شده ، عاقا یه هفته است خونه کامل تعطیله و داره مای و یو و هر میخونه یولو هی شونصد بار میپرسه این لغت چی میشد متفکر؟ چند روز پیشا که داشت درس میخوند من یه لباس پرو کرده بودم و هی میگفتم بم میاد ؟ خوبه عینک؟ که در جواب من گفت : من نمیدونم راگاتزاقهر ! منم گفتم ایشالله امتحانتو بد بدییییییی زبان 

چشمتون روز بد نبینهههههههنگران !  میگفت من کلی درس خوندم ، امتحانمو بد بدم تقصیره توعهاز خود راضی و یه استرسی انداخت به جونه من که بیشتر از همیشه دعا کردم که نمره اش خوب بشه !!! کارنامه اشو که گرفت ، میگم چن شدی ؟؟؟ میگه ۷۳ ! کارنامه اشو میگیرم و چشمم میخوره به ۹۲ ! شاید شیرینترین نمره ای باشه که تو عمرم دیدم :))))قلب 

بعدشم هی تشویقش میکنیم که آفربن ، عالیه ! میگه چشمم بزنید ترم دیگه کم شم ! خنثی

۱۳٩۳/۱٢/٧ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()