Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

نظر شما  راجع به عکس گوشه ی وبلاگ چیست ؟  آیا  تنها با نگاه کردن به این عکس  میتوانید چهره ی کامل ، قد و هیکلم را تصور کنید ؟ آیا شما فرد خلاقی هستید ؟

 آیا شما به این آدم فوق العاده خلاق ، حسودی میکنید !؟!؟ آیا به من که نسبتا زیبا هستم خسودی میکنید !؟!؟ آیا به خوانندگان مهربون وب من حسودی میکنید !؟!؟ :))) 

حسود هرگز نیاسود !!! :)))

۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

کلید اسرار را جدی بگیرید .... 

یک استاد مربوط به نرم افزار تخصصیمون داریم که ، به چشم دانشجویی استاد خوبیه ! اما نوک دماغش قرمزه ! از اولین جلسه این قرمزی رو نروه من بود ! ینی یا نگاهش نمیکنم یا چشم از دماغش نمیتونم بردارم ! اصرار هم داره که منو نگاه کنید ، منو نگاه کنید !  از کل کلاس هم پرسیدم که قرمزی دماغش شما رو آزار نمیده؟!  پاسخ منفی بود ! 

سر عملبات مربوط به نقشه.برداری ! آفتاب با زاویه ای نزدیک به خط استوا و عمود میتابه ! به مدت 2 ساعت زیر آفتاب ساعت 12 کار میکنیم .... 

میرسم خونه و  کیفمو پرت میکنم رو مبل  و یه لیوان آب یخ میریزم و میرم تو اتاق که لباسمو عوض کنم ! یه لحظه به آینه نگاه میکنم ! دقیق تر میشم ! نوک دماغم سوخته و قرمزه قرمز شده  :|  

به قول کتاب عربی ، فوقع ما وقع ! 

۱۳٩۳/٢/٢٤ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

خانواده ی راگاتزاییان یه کتری داره که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ! 

در زمان جوانی کتری مذکور ، در داشت ! هر بار که درشو میزاشتی  گیر میکرد و وقتی میخواستی قوری بزاری روش دیگه کنده نمیشد لامصب ! گویا وصال دو عاشق بود !  هر بار که من و خواهر راگاتزا در کتریو میزاشتیم و گیر میکرد با غرغر های مادر روبه رو میشدیم که در نهایت  در پی جمله ی با ارزشی که از سوی مادر بیان شد ، از انجام این کار دست برداشتیم ! آن جمله چیزی نبود جز :  میخواااای با در کتری ازدواج کنی ، هی درشو میزارین ؟!  خوب مسلم که هر آدم عاقلی دلش نمیخواد با در کتری ازدواج کنه !  اصن بچه ی حاصل از ازدواج در کتری و انسان چی از آب درمیاد .؟؟ 

از آن روز تاربخی به بعد که با وارد شدن کتری به مرحله ی جدیدی از زندگیش آغاز شد ، دیگه هیچوقت در کتری یافت نشد ! به شخصه احتمال خودکشی درکتری به علت عدم موفقیت در ازدواج را میدم !  بعد از اون هر وقت هوس چایی میکردی باید  دعا میکردی که جون سالم به در ببری ! چرا که برای اینکه از سوختن دستت در برابر بخار آب جوش دفاع کنی  باید داءما فوت کنی که مسیر بخار عوض بشه ! درنتیجه اگه تعداد چایی ها زیاد باشه احتمال اینکه شما نفس کم بیاری بالا میره !  گاها دیده شده بعد از چایی ریختن ، کبود شدیم :)) 

مرحله ی آخر در زندگی کتری ، همین امروز بود ! وقتی که پدر برای رسوب زدایی انقدر سابیدش که سوراخ شد ! حالا خانواده ی راگاتزاییان در غم  کتری خود به سر میبرند و نمیتوانند جای خالی این عزیز از دست رفته رو  پر کنند ! باشد که در زندگی بعدی کتری خوشبختی بشه :))) 

۱۳٩۳/٢/۱٩ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

وقتی  نتونی آهنگ گوش بدی  ، مجبوری  رادیو گوش بدی ....

میرم سر کلاس  و شروع میکنم به خوندن :  یه گاز خوشمزه ... یه گاوزه خوشمزه ... ! معلومه ک همه دارن گوش میدن که ببینن گاز خوشمزه از چی ؟ کی اینو خونده ؟ و در ادامه میخونم : چی توز موتورییییییی :))) همه اشون اعتراف میکنن که اصن انتظار نداشتن  و از کجا اینو یاد گرفتم ؟  و من با غرور اعلام میکنم که تبلیغات رادیویی میباشد ! :))) 

امروز خیلی ها میگفتن که از دیروز دارن یه گاوزه خوشمزه رو زیر لب زمزمه میکنن و بم گفتن تبلیغ سان استارم حفظ کنم :))) 

راگاتزا تبلیغ نوشت : ساپورتد بای چیتوز فکتوری :D 

راگاتزا اینستا.گرامی نوشت : از امروز اونجا هم  مشغول به فعالیت هستم  end_less_sun

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

از کلاس که میام بیرون چند تا عکسی ک به برد زدند ، توجه امو جلب میکنه ! میرم جلوتر و پی میبرم یه مسابقه ی عکاسی  است در رابطه ی محیط. زیست  و زندگی و این صحبتا ! برآن شدیم که در مسابقه شرکت کنیم  و لطف کنم برنده ی مسابقه بشم  :)) 

خلاصه ، همه ی فولدار ها و حافظه ی  هرگونه دستگاهی که عکس میگیره اعم از : دوربین ، گوشی ، پرویز و... گشتم اما دریغ از یک عکس حیات وحش :| 

حالا راگاتزا یک نصیحت خواهرانه به شوما دارد !!!  هر جا که رفتین گشت و گزار فقط از خودتون در هزار ژست و فیگور عکس نگیرید ! از  طبیعت هم عکس بندازید ، شاید روزی خواستید تو یک مسابقه شرکت کنید ، اون موقع است که یاد من میکنید !  اما یادتون باشه نامردی نکنید و  جایزتونو با من تقسیم کنید . باشد که رستگار شوید .... 

۱۳٩۳/٢/۱٥ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

برای یکی از درس ها ، 2 استاد داریم ! یکی از اونها درس میپرسه و مهارت بالایی در دانشجو آزاری داره ! این هفته نوبت استاد خوب و مهربون است که به طور  کاملا باور نکردنیی  ،  اون یکی میاد ! هیچکس درس نخونده و کلاس پر از اعتراض هایی میشه که چرا شمااا اومدیددد ؟! 

بدون توجه به داد و بیداد ها ، برگه ی حضور غیاب رو میگیره دستش و میگه : خانم راگاتزاییان ؟  دستمو بلند میکنم و میگم  آمادگی ندارم ! لبخندی میزنه و یه منفی میزاره ! 2 نفر دیگه هم منفی میگیرن 

هفته ی بعد از اون ، استاد یه درس دیگه وارد کلاس میشه . بدون مقدمه شروع به درس پرسیدن میکنه ! باز هم اولین نفر خانم راگاتزاییان ! و باز هم  آمادگی نداشتن از طرف  خانم راگاتزاییان و منفی از طرف استاد ! 

به جان خودم اگه میخواستند ، مثبت بدن عمرا اسم منو صدا میزدند !  به همین برکت قسم :))) 

راگاتزا درس نخون نوشت :  ابن هفته قرار بود استاد خشنه بیاد ، بنده هم حوصله درس نخوندن نداشتم و در نتیجه نرفتم ! حدس بزنید چی شد ؟ استاد مهربونه اومد :D کسی خواست میتونم شانسمو برا چند ساعت دراختیارش بزارمم :))) 

۱۳٩۳/٢/۱٢ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

از بچگی تا  امروز و تا هروقتی که زنده باشم هیچ حسی نسبت به خانواده ی پدرم ندارم !  به نظرم خانواده ی پدری هرکس  ،  جز خانواده خودش محسوب نمیشه !  

وقتی به یه آدم هیچ حسی نداشته باشی ، بود و نبودش برای تو فرقی نمیکنه قطعا !  هیچ حسی به مادر بزرگم ندارم ! یادم نمیاد تا حالا حرکتی ازش دیده باشم  مبنی براینکه دوسم داره !  به هر حال ، الان که حالش خوب نیست از مرگش میترسم !  نه بخاطر اینکه دوسش دارم یا نبودش بعدا آزارم بده ، نه ! چون از ناراحتی و غصه ی بابام  ، غصه ام میگیره ! فکر اینکه تا مدت ها نخنده و تو خودش باشه وحشتناکه !  حاضرم به خاطر بابام هزار سال دیگه عمر کنه ، پس خدایا الان نه لطفا ! 

۱۳٩۳/٢/٩ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

منتظرم مامان از بانک برگرده و  تو این فرصت غرق در افکار خودم هستم که کسی صدام میزنه ! 

خانم راگاتزاییان !  

به سمت صدا برمیگردم ، صدا مربوط به یک راننده ی بسیاااار هپلیه وانتی بود !! با تعجب نگاش میکنم و داده های ذهنیمو تند تند ورق میزنم که این آقا کیه ؟!  متوجه هنگ بودن من میشه و دوباره میپرسه :  خانم ، خیابون راگاتزاییان کجاست ؟!  ناخودآگاه لبخندی ناشی از رضایت که هیچ نسبتی با ایشون ندارم ، میزنم و آدرس رو بهش میدم ! 

 

راگاتزا توضیح نوشت :  ساکن خیابانی با نام شهیدی هم فامیل هستیم

 

۱۳٩۳/٢/٥ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()