Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

بعضی مهمونا عادت های روتین زندگی آدمو تغییر میدن ! 

عادت داری ساعت 10 از خواب بیدار شی ! ساعت 8 صبح صدای ظرف شستن میاد به زور بلند میشی  و برای  اینکه مهمونت کار نکنه مجبوری کله سحر ظرفارو بشوری !  

در نتیجه ساعت 11 صبح ، ناهارت آماده است و ظرفارو شستی  و جارو هم زدی ^_^  

عمق فاجعه اینه ک  بعد از ناهار ک دیگه کمرت صاف نمیشه ، مهمون بلند شه ظرفای ناهارو بشوره :((((  

از شما تقاضا دارم مهمان طورانه برخورد کنید و انقدر به میزبان خود فشار نیارییییییید :| 

۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

یهو چشمم میوفته به عکسم تو آینه ! میرم جلوتر و تو چهرم دقیق میشم !  خیره میشم به جای آبله مرغونی ک روی پیشونیمه ! برمیگردم به سالها پیش ....

کلاس پنجم بودم که بعد از زونای مادر بزرگم و آبله مرغون خواهرم منم آبله مرغون گرفتم ! یادم میاد شبا ک خارشم میگرفت و مامانمو بیدار میکردم میگفت : کاری ک از دست من برنمیاد پس بخواب :)))  ! اون موقع ها b.a.b.y.z بازی میکردم و بچه ام هم آبله مرغون گرفته بود ! مادر قربونش بره خیلی بیحال بود :)) 

بعد از یه هفته ک  رفتم مدرسه ، معلمم ازم اجتماعی پرسید وقتی با تسلط جوابای درست رو دادم رو به بچه هایی ک درس نخونده بودن گفت ک یه هفته مریض بوده ولی از درسش نیوفتاده ! و کلی از داشتن شاگردی همچون من  به خودش میبالید :)) 

از اون روزا خیلییی گذشته !  دیگه بازی کامپیوتری نمیکنم ، دیگه مثله قبل مورد توجه استادا قرا نمیگیرم  و دیگه مادربزرگ هم ندارم حتی !  تنها چیزی ک تو این مدت  پابرجا مونده همین جای آبله مرغون روی پیشونیمه ....

۱۳٩۳/٥/٢٥ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

مادر راگاتزا دست و دلبازه و تا حالا نشده ما چیزی بخوایم و برامون تهیه نکنه ! مثلن اگه رو مود خرید باشه وقتی وارد پاساژ میشی میتونی شونصد دست لباس و مانتو و کفش بخریو هیچی نمیگه !  اما امان از روزی که رو مود خرید نباشههههههه :| 

راگاتزا: واااای مامان ! چه قدر این قشنگه ! 

مادر راگاتزا : اندازت نیس ! 

راگاتزا : سایز بندی داره تو ! 

مادر راگاتزا : اگه داشت میزاشت پشت ویترین ! 

***** 

راگاتزا : این مانتو چه دوختی دارهههه !  پرو کنم ؟ 

مادر راگاتزا :  یفه اش خیلی بازههه ! 

راگاتزا :  کجاش بازه !؟ 

مادر راگاتزاا : دانشگاه گیر میدن بت ! 

راگاتزا :  مقنعه میپوشونه اینجارو ! 

مادر راگاتزا :  نهههه ! مقنعه ات کوتاهه ! 

*****

راگاتزا : مامااااااااان اینو ببین ! 

مادر راگاتزا : بیا بریم ! اصن قشتگ نیس !  رنگه نخش به پارچه اش نمیاد !

راگاتزا :  :((( 

۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

م.ر : مادر راگاتزا ** خ.ر : خواهر راگاتزا ** پ.ر : پدر راگاتزا ** ر : راگاتزا 

م.ر: خانوم فروشنده چه قدر مهربون بود ، ازش مهربونی تراوش میشد ! 

خ.ر : از من چی تراوش میشه ؟ 

م.ر : غرور ! 

خ.ر : نه دیگه ، الان از من غرور تراوش نمیشه ! 

2 ساعت بعد 

ر: از من چی ترشح میشه ؟ 

م.ر : هیچی ! 

ر : هیچییییییی ؟ :| 

م.ر : مظلومیت ! ولی اصن مظلوم نیستی ک ! یه آدمو درسته قورت میدی ! 

پ.ر : تراوش نه ترشح ! 

خ.ر : ولی الان دیگه از من غرور تراوش نمیشه هااا ! همه منو دوس دارن  و مشکلی با من ندارن الان ! 

۱۳٩۳/٥/۱٩ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

این چند روز تعطیلیو زدیم بیرون از شهر !  یه روزش تو بیابون بودیم و از سکوت کویر لذت بردیم و یه روزش زدیم به چشمه و با یه آب بازی حسابی  دلی از عزا درآوردیم ! یه روزم رفتیم جنگل و کنار آتش چای ذغالی خوردیم و سیب زمینی کباب کردیم و کهکشان راه شیریو دید زدیم !  یه سفر هیجانانگیز که تو این گرما ، از سسرما یخ زدیم ! 

تو این سفر ، یه همسفر کوچولو داشتیم ک همش یا داشت کمک میکرد و وسایل میشست ! یا خوراکی به زور میداد به خوردمون ! این دخترک ما  در بین جمع دوستان با من  نسبت به بقیه بیشتر گرم  میگرفت و از بنده برای بالا و پایین رفتن از پله و نگهداشتن وسایل سنگین کمک میخواست !  یه اصواتی تولید میکرد و در انتها میگفت بیا !  بعد ما هی میگفتیم ، اسمم چی بود ؟ چی گفتی ؟ دیگه تکرار نمیکرد ! روز آخر بود ک ازم کمک خواست فهمیدم میگه امیر حسین بیا ! :)))  دخترک فکر کرده بود من پسرم :))) 

۱۳٩۳/٥/۱۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

راهی پست میشم برای دریافت محموله ی پستی برگشت داده شده ! میپیوندم به صف نه چندان بلند که یهو یکی از پشت درحالیکه داره منو میکشه، مدارکشو میده و یهو برمیگرده به من میگه ببخشیداااااا :|  ! خواستم بگم  خدا ببخشه و به مردمانی که در دست خود آیفون دارند ولی افسوس فرهنگ صف و رعایت نوبت را ندارند ، عقلی بدهد ! ولی خوب عاقاهه اصن منتظر جواب من نشد و معذرت خودش رو پذیرفته از جانب من تلقی کرد ! 

یهو از داخل اتاق صدای فریاد 2 مرد میاد ! یکی از مراجعه کننده ها با فریاد به مسول آنجا گفت اصن برو به جهنم ! و مردک پلسخ داد : خودت برو به جهنم  و مراجعه کننده باز گفت : تو برو به جهنم و از پستخانه خارج شد ! ناخودآگاه خندم میگیره ک  دو مرد اینچنین با هم دعوا میکنند و  یاد اونموقع ها میافتم که در برابر ناسزاها میگفتیم : آینه ... آینه  و طرف مقابل با سنگدلی میزد آینه رو میشکوند :)))

۱۳٩۳/٥/٦ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

یک برنامه ی نقد کتاب تشکیل میدیم ! راگاتزا و مادر راگاتزا !  ضمن اشاره به نقاط قوت و ضعف  کتاب  مطالعه شده  ، پیشنهادی توسط بنده مطرح شد ! 

راگاتزا : چرا کتاب های داستان کوتاه باید درباره ی عشق باشه ؟ چرا از زندگی  روزانه کسی چیزی نمینویسه ؟ 

مادر راگاتزا :  زندگی روزانه چیزی نداره ! مثلن زندگی کیو بنویسن که جذابیت داشته باشه ؟ 

راگاتزا :  زندگی من مثلن ! 

مادر راگاتزا :  زندگی تو ؟ مثلن اینو بنویسن ک  صبح از خواب ک پامیشی غر میزنی چرا برای من چایی نزاشتین ؟ بعد اگه اینترنتت وصل باشه که  دیگه پیدات نمیشه اما اگه قطع باشه به جوون ما غر میزنیو مارو دیوونه میکنی بعد پشتببانو دیوونه میکنی  !  

بعد در اینجا خانه را ترک کرد و دربرابر التماس های من که توروخدا بقیه داستان زندگیمو بگو ، گفت میدونی خودت دیگه  ! :| 

خودم یه کتاب مینوسم راجع به زندگیم  ، بعلهههههه ! ^_^

۱۳٩۳/٥/٤ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()