Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

هر وقت که انرژیم تحلیل میرفت و خسته میشدم ، به خودم یادآوری میکردم که ساعتارو که بکشن عقب ، یه ساعت بیشتر میخوابم و طبعا به امید خواب بیشتر روزگار میگذراندم :)) 

دیروز اولین روز دانشگاه بود ، اینکه استادا این ترم بی انصاف تر شدن و هوا بسیاار گرم بود و بیشتر از همه بعد از 3 ماه تعطیلی بری دانشگاه مزید بر علت شد که بسیار خسته بشم و ساعت 10 و نیم بیهوش بشم !  ساعت 7.30 که از خواب بیدار شدم دیدم هنوز وقت هست پس بهتره  یکم نت گردی بکنم  و تا تبلتمو روشن کردم متوجه ساعت شدم ! هنگ بودم ! 6.30 ؟ گوشیمو چک کردم  7.30 بود ! یادم افتاد که ساعتارو دیشب باید میکشیدن عقب !  هر چی سعی کردم بخوابم دیگه خوابم نمیبرد !  این 1 ساعتی که من 3 ماه منتظرش بودم به همین راحتی از بین رفت :((((( 

من تا یک ساعت سال دیگه باید صبر کنم عایااا ؟ :))

۱۳٩۳/٦/۳۱ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

توفیق اجباری نصیبمون شده و  فلفل به مدت یک هفته مهمون ما شده ! 

همینطوری که یه گوشه خونه ولو شده ، سرشو میاره بالا و  گوشاشو میده هوا و با دقت ما رو نگاه میکنه ! مادر جان رو به فلفل شروع میکنه :  عسل ، عسل ! پسر جوووون !  مامانت داره میره سفر ؟؟!  و فلفل شکمو کله اشو سیختر میکنه و نگاه میکنه که شاید یه غذایی چیزی گیرش بیاد :))  و یهو عطسه میکنه !  

مادر بنده در پاسخ به عطسه ی فلفل سریع میگه : صبر اومد ! بگو ایشالله فلفل ؟ بگو سفرشون بی خطر فلفل :)) 

ما اینچنین به مهمونامون توجه میکنیم که یه وقت کمبود احساس نکنند :)) 

۱۳٩۳/٦/٢٦ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

یه نگاه سر سری به مغازه ها میندازم  و بیشتر دارم فکر میکنم که صدای یه دختریو از پشت میشنوم ! 

دخترک وقتی روبه روی مغازه عینک فروشی  میایسته ، خطاب به پارتنرش میگه : مننننننن عااااااااااشقه عینکممم ! و فکر کردید اون عاقا سریع وارد مغازه شد و خوش و خندان عینک خریدند ؟ خیر !  پسرک در مقابل با آرامشی وصف نشدنی جواب داد : فعلن عجله نکن ! و بعد سرعتشون رو زیاد کردند و از کنار ما  گذشتند !  اما من برای دخترک قصه آرزو کردم که اون مغازه های جلوتر که ساعت فروشی و اکسسوری های  مارکدار هست بتونه به عشقش برسه :))) 

جلوی یه ویترین ایستادم و نگاه میکنم که دخترک  با فریاااد داد میزنه :  ایکسسسسسس ! اینو نگاه چه قدر قشنگه ! چه قدر خاصهههه !  و خوب ایکس هم  دست و دلباز تر از عاقای قبلی نیست ! در جواب اون همه شوق دخترک میگه :  آره اگه بپوشیش شکل پلنگ صورتی میشی ! :))  و دست دخترک رو میکشه و میبره ! 

واقعن چرااااا ؟ چه قدر این پسرا نامردن :))  

۱۳٩۳/٦/٢۳ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()

سمیرا که فعلن نمینویسه ، تیارا و فاطمه و نیا هم که وباشونو تعطیل کردن ! اگه خبریه بگین ما هم سریع اقدام کنیم یه وقت از قافله عقب نیوفتیمم ^_^ 

باورم نمیشه که تابستون انقدر زووود تموم شد و دوباره باید بریم سراغ درس و مشقمون :((( 

3 ماه تابستون به اندازه ی 2 هفته ی عید بود ! 2 هفته ی عیدم که مثه 5شنبه جمعه است !  :)) 

تمام شدن تعطیلات خر است ^^ 

۱۳٩۳/٦/۱٧ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

بنده یه شلوار ورزشی داشتم که وقتی میپوشیدیش کاملن احساس راحتی میکردی ! از لباس های مورد علاقه ی من بود ! 

کابینتای آشپزخونه ی ما دستگیره های خیلییی تیزی داره ! طوری که هر بار چایی میریختم یکی از دستگیره های زیر گاز گیر میکرد به شلوارمو ،  سوراخ میشد !  یعنی اگه شلوارمو بهتون نشون میدادم میتونستید تشخیص بدین ک من چند بار چایی ریختم از تعداد سوراخ های ایجاد شده :))) 

یه بارم با خواهر راگاتزا تو آشپزخونه داشتیم شوخی میکردیم ک از پشت به یکی از کابینتا خوردم و از پشت هم پاره شد ! البته از اونجایی که من به شدت هنرمند هستم ، پارگی رو دوختم :)))

شلوار جان گرامی برام بلند هم بود و در نتیجه چند بار پایینش به اینور اونور گیر کرده بود و پایینش جر خورده بود ! اما باز هم هنرمندانه پاچه های شلوار را کج و کوله کوتاه کردم با قیچی :)) 

خلاصه ک شلوار خوبی بود ، امروز سراغشو از مادر گرفتم ! دور از چشم من و بدون اینکه حتی به من که صاحبش بودم اطلاع بده انداختش دور ! حتی فرصت خداحافظی باهاش رو هم نداشتم :(((

 امیدوارم صاحب بعدیت هم قدرتو بدونه و مثل من هنرمند باشه :))) 

۱۳٩۳/٦/۱٤ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

**سکانس اول ** -خانه ی خاله راگاتزا- 

گوشه ی خونه یک نیم تنه ی  پلاستیکی  از بدن یک خانم به عنوان دکور قرار گرفته  ! داخلش لامپ داره و روشن میشه ! 

**سکانس دوم **-خانه ی راگاتزا- 

خاله راگاتزا سفارش  یک عدد مجسمه گچی( صورت) به راگاتزا میدهد که از انقلاب برایش بخرد ! شروع به تعریف از شکل مجسمه و قیمتش میکنه و اینکه کدوم مغازه داره ! 

پسر خاله راگاتزا در تمام مدت ساکته و گوش میده ! بعد از مادرش رو به راگاتزا میگه : راگاتزا مراقب باش  تو مترو له نشه ! با صدای بلند ادامه میده آخه سو.تینیه 

پسر خاله راگاتزا خنگول باقالای خودمهههههه :))))

۱۳٩۳/٦/۱٢ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

 جدیدا یه بیماری اومده ک ::: 

شما  به خونه ی یکی از دوستان یا اقوام دعوت میشید . گوشه ی  خونه میزبان یه ترازو قرار گرفته ک شما میرین روش و وزنتونو میگیرن !  موقع برگشت تصمیم میگیرید یه ترازو دیجیتال برای خودتون تهیه کنید !  

حالا شما یک ترازوی دیجیتال دارید ! صبح ناشتا خودتونو وزن میکنید ! چایی ک خوردین خودتونو وزن میکنید !  یه شکلات و پیش به سوی ترازو !  حالا جای ترازو رو تغییر میدید و روی فرش و پارکت و سرامیک  قرار میدین و  باز خودتونو وزن میکنید ، در هر حالتی و با مصرف هر ماده ی غذایی یا هر نوع فعالیت و ورزشی  تنها دغدغه ی شما عددی است ک ترازوی دیجیتالتان نمایش میدهد  .... 

راگاتزا روان شناس نوشت : این یک بیماری است و به راحتی قابل درمان است ! کافی است ترازوی خود را دور بیاندازید و در طول دوره ی درمان از رفتن به خانه های ترازو دار خودداری کنید !  لازم به ذکر است این بیماری  در زنان بیشتر شایع است و میتوان آنرا در دسته ی بیماری های واگیردار طبقه بندی کرد ! 

* اینجانب  مفتخرم به اطلاع همگان برسانم ک نام این بیماری "ترازراگا" مخفف ترازو + راگاتزا میباشد :))) 

۱۳٩۳/٦/٧ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

شما تا حالا با افرادی ک خروپوف میکنند برخوردی داشتید ؟

شب  از خواب پا میشی و  میری دستشویی ! در فاصله بین اتاق تا دستشویی گوشاتو میگیرییی  تا صدای خروپوف مادر راگاتزا خوابتو نپرونه !  با هر خرناسی ک میکشه تعجب میکنی ک خودش این صدارو نمیشنوه و بیدار نمیشه ؟  رو تخت ک دراز میکشی بالشو میزاری  رو سرت ولی یهو احساس میکنی دیگه صدا نمیاد !  سرتو میاری بیرون و با دقت بیشتری گوش میدی !  یهو میترسی ...  طی چند ثانیه ای که از اتاق خودتو برسونی  به مادرت هزارتا فکر میاد سراغت که نکنه تنفسش قطع شده  و... 

تا میرسی بالا سرش  ، بلند تر از قبل یه خرناس میکشه !  

درسته ک صداش یکم  گوش خراشه !   اما باور کنید شیرینترین صدایی که تو سکوت شب ،   میتونه بهت بفهمونه که هنوزم هست و سالمه ،  همین خروپوفه ... 

۱۳٩۳/٦/۱ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()