Daisypath Happy Birthday tickers دخترک بیزی
دخترک بیزی

چند روز پیش براى خاله راگاتزا کار پیش اومد و ازم خواهش کرد که برم دنبال پسرخاله راگاتزا !

 

دم در مدرسه دوباره زنگید که یکى از آشنا ها هم نمیتونه بره دنبال پسرش , اونم از مدرسه بگیرم !

 

 

براش دست تکون میدم و صداش میکنم , تا منو میبینه میگه : عه راگاتزا و کیفشو پرت میکنه تو بغلم !  منتظر پسرخاله جان هم میشیم  و  برمیگردیم ! تو راه ازش  میپرسیم چرا ناراحتى ؟ تو مدرسه چیزى شده ؟ که گفت یه نمره بد گرفته !  خلاصه معلوم شد از 20 , 2 گرفته تو درس علوم کلاس اول ابتدایى  :)) 

 

 

پسرخاله رو دم خونه شون میرسونم و از  قلیدون که هنوز ناراحت و غصه داره میپرسم چیزى  میخواى بخرم برات ؟  سریع 

جواب میده فقط یه پفیلا ! از همون اول تصمیم میگیره که کل مغازه رو بار بزنیم و هر بار با چند تا خوراکى میاد و  میگه اینارو  برام بخر و  ول کنم نیست ! که   در نهایت با یه پفیلا و کیک و آبنبات چوبى مدل عصایى راضى میشه :| 

 

 

در خونه اشون که میرسیم , بش میگم خودت میرى بالا ؟ میگه با آسانسور برم ؟ میگم آره ! میگه آخه آسانسور خرابه :))) 

 

 

 

× 

و اینچنین توسط یک نخبه ى 7 ساله  ,  سره کار میریم  :)) 

 

۱۳٩۳/۸/٢٩ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

دقیقا نمى دونم علتش چیه ! سن و سالم , روحیاتم , سن و سال پدر مادرم , ... بالاخره یه عاملى باعث میشه هر چند ماه یه بار من با خوانواده یا خانواده با من دعوامون بشه !-_-!

پارسال همین موقع ها مثه امسال با مادر راگاتزا قهر بودم ! از دانشگاه داشتم برمیگشتم و منتظر مترو بودم ! سوار که شدم  دیدم مادر جان هم دوتا صندلى اونور تر نشسته ! با ذوق براش دست تکون دادم و بش سلام کردم و مادر جان هم چشم غره اى نثارم نمودند و روشونو برگردوندن  !  ̄ˍ ̄

وقتی رسیدیم انقدر منتظر شدم تا بره و خعیلى آروم شروع به حرکت کردم ! حتى کلی منتظر شدم تا تاکسى گیرم بیاد و خودمو به خونه برسونم !  ~>_<~

و مادر هم همچون نامادرى سیندرلا دربست گرفتند و نیم ساعت زودتر از من رسیدن خونه ! :| 

بعد از گذشت یک سال هنوز نمیدونم جزو خاطرات خنده دار محسوب میشه یا گریه دار !! :)(

۱۳٩۳/۸/٢۱ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

پسرخاله جان که در پست قبل راجع به ایشان صحبت کردم , به تازگى  واى.بر دار شده و  نمیدانم چرا فک میکنه بنده مثلن دوست دخترش هستم !   ̄0 ̄

هر یک ربع یه بار میپرسه سلام , چهطورى ?  و خوب منم جواب نمیدم اصولن !  در روز حداقل یک پیغام صوتى که شامل اصوات بى معنى است که با لهجه ى ترکی ادا مى کنه به مدت 30 ثانیه میفرسته :|  

از خودش و در و دیوار عکس میگیره و میفرسته  و خلاصه به شدت با اینجانب مشغوله! تازه مثلن یکى از رفقاش که میاد تو وایب.ر سریع به من اطلاع میده و میپرسه میخواى شماره اشو بدم اددش  کنى ؟؟ (  پسر 10-11 ساله ) -_-///

خلاصه که  این بچه به شدت آمادگى دوست.دختر داشتن و هى خبر گرفتن ازشو داره کاملن ! در نتیجه من خودمو مسءول میدونم که کمى بیشتر آماده اش کنم !  مثلن وقتى تشنه ام میشه ,   میگم :  میخوام ببینم مرد شدى یا نه ؟  سریع میره برام آب  میاره  :)) 

یا بارها بش توضیح  دادم که باید اجازه بدى لپتو گا.ز بگیرم  و مردا دردشون نمیاد ولى متاسفانه هر دفعه مجبورم دنبالش بدوم  تا موفق بشم گا.زش بگیرم  ^O^ 

-----

راگاتزا بدشانسیان نوشت : این روزا عجیب بدشانسى میارم !  میرم آرایشگاه تا نوبت من بشه , برقا میره  ~>_<~ چرا عاخههه ؟؟؟

۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()

پسر خاله گردو توپولو  تحت تاثیر مسابقات والى.بال تصمیم میگیره که والیبالیست حرفه اى بشه !! بهش گوشزد میکنیم که یکم چربى هاتو آب کن  و  با این شکم قطعا نمیتونى موفق بشی ... :))))

خودشو پرت میکنه رو زمین و داد میزنه پسر خاله راگاتزا سرویس میزنه , حالا اامیر غف.ور  و عجب ساعدى .... 

بعد از چند روز که میبینمش ازم میپرسه اگه قدم خعیلى بلند نشه میتونم مثه ظری.ف  بازی کنمممم ؟؟؟ :))) 

پسرک گردو توپولوم آرزو  میکنم  یه روزى تو رشته ى سنتور یا واتر پولو حسابی بدرخشى و من به داشتن تو به خودم ببالمممم :*** 

۱۳٩۳/۸/۳ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()