Daisypath Happy Birthday tickers 30-92 - دخترک بیزی
دخترک بیزی

یه روزی بود که با یه دختره 13-14 ساله دعوام شد ! اون دختر  انقدر عصبانیم کرده بود که منی که اهل کتک کاری نیستم و همیشه صلح طلبم ، با تمام توانم بزنمش و بزنتم !! ناخناشو فرو کنه تو دستم و خون بیاد ! چند ماه از اون اتفاق گذشته ...
نه من آشتی کردم و نه اون ! اما تفاوتش در اینه که مادر اون اصرار داره که بچه اش غرور کاذبشو حفظ کنه و یه وقتی منت کشی نکنه !! اما مادر من انتظار داره دختر 20 سالش جلوی اون معذرت خواهی کنه و آشتی کنه !

اون اتفاق برای من تموم شده و با وجود اینکه یه مارک بزرگ روی دست راستم در نتیجه ی همون چنگ باقی مونده اما سعی میکنم فراموش کنم .. آشتی نمیکنم اما کینه ای هم از دختر خالم به دل نخواهم گرفت ! چون بچه است !

اما ...

وقتی که زنگ میزنند که برای بازارچه ای که قراره تو مدرسه ی دختر خالت برگزار بشه دست بند بباف ! چون فرصت خوبیه برای من ! اما واقعیت چیزه دیگه ایه !!چون دک و پُزش زیاده و میخواد که اونجا یه فروشنده باشه و چی بهتر از اینکه منه احمق دستبند براش ببافم !؟ اینکه حتی خودشم زنگ نزده و مستقیم به خودم نگفته ! اینا همه برای من کافیه که نخوام براش قدمی بردارم !
میگم دستم درد میگیره و نع ! اما در درون میلرزم .. از تنهایی ! از بیکسی ! از بی رحمی و منفعت طلبی آدم ها ....

۱۳٩٢/۸/۳٠ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | راگاتزا | نظرات ()