Daisypath Happy Birthday tickers 26-93 - دخترک بیزی
دخترک بیزی

این چند روز تعطیلیو زدیم بیرون از شهر !  یه روزش تو بیابون بودیم و از سکوت کویر لذت بردیم و یه روزش زدیم به چشمه و با یه آب بازی حسابی  دلی از عزا درآوردیم ! یه روزم رفتیم جنگل و کنار آتش چای ذغالی خوردیم و سیب زمینی کباب کردیم و کهکشان راه شیریو دید زدیم !  یه سفر هیجانانگیز که تو این گرما ، از سسرما یخ زدیم ! 

تو این سفر ، یه همسفر کوچولو داشتیم ک همش یا داشت کمک میکرد و وسایل میشست ! یا خوراکی به زور میداد به خوردمون ! این دخترک ما  در بین جمع دوستان با من  نسبت به بقیه بیشتر گرم  میگرفت و از بنده برای بالا و پایین رفتن از پله و نگهداشتن وسایل سنگین کمک میخواست !  یه اصواتی تولید میکرد و در انتها میگفت بیا !  بعد ما هی میگفتیم ، اسمم چی بود ؟ چی گفتی ؟ دیگه تکرار نمیکرد ! روز آخر بود ک ازم کمک خواست فهمیدم میگه امیر حسین بیا ! :)))  دخترک فکر کرده بود من پسرم :))) 

۱۳٩۳/٥/۱۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | راگاتزا | نظرات ()