46-93

اون زمانى که پسرخاله راگاتزا , 2،3 سالش بود یه بار رفتیم بانک و نگهبان بانک براى اینکه دیگه کسى وارد بانک نشه آخر وقت ادارى , درو بست !  که تو همین حین یه عاقایى موند لاى در و شروع به ناسزا گفتن و تلاش براى انداختن خودش به داخل بانک داشت (>_<) ! یهو رو به نگهبان گفت عن عاقااااااا ↖(^ω^)↗! و به طبع همه شروع کردن به خندیدن و پسر خاله جان هم هى میفت چى گقت ؟ گفت انار عاقا ؟  ما هم میگفتیم آره .. :))) 

بعد از اون تاریخ میخواس به هر کی فحش بده داد میزد , انار عاقااااااا :)) ヽ(^。^)ノ

نا همین چند وقت پیش که واقعیت عن عاقا رو فهمید :|  و چون کلن بچه کم حرفیه و اصن از در و دیوار سوژه درنمیاره براى حرف زدن ماهى چند بار این خاطره رو تعریف میکنه و  وسطاش میگه تو بقیشو بگو :))) Ü

*یلدا پیشاپیش مباااااارک ^O^

/ 3 نظر / 9 بازدید
فاطمه

ميبينممممم ك با از هم گسيختگي سلولاي تحتانيت مبارزه كرديييي[خنده] انااااار آقااااا[قهقهه] از امروز منم تو فحشم استفاده ميكنم[خنده]

آذرماهی

حالا تو بقیه شو چجوری تعریف میکنی؟با سانسور یا بدون سانسور؟[نیشخند][نیشخند]

سميرا و ماهي ها

واي خداجون چقد خنديدم . بيشتر به اون قسمت آخرش كه ميگه بقيه شو تو بگو .