26-93

این چند روز تعطیلیو زدیم بیرون از شهر !  یه روزش تو بیابون بودیم و از سکوت کویر لذت بردیم و یه روزش زدیم به چشمه و با یه آب بازی حسابی  دلی از عزا درآوردیم ! یه روزم رفتیم جنگل و کنار آتش چای ذغالی خوردیم و سیب زمینی کباب کردیم و کهکشان راه شیریو دید زدیم !  یه سفر هیجانانگیز که تو این گرما ، از سسرما یخ زدیم ! 

تو این سفر ، یه همسفر کوچولو داشتیم ک همش یا داشت کمک میکرد و وسایل میشست ! یا خوراکی به زور میداد به خوردمون ! این دخترک ما  در بین جمع دوستان با من  نسبت به بقیه بیشتر گرم  میگرفت و از بنده برای بالا و پایین رفتن از پله و نگهداشتن وسایل سنگین کمک میخواست !  یه اصواتی تولید میکرد و در انتها میگفت بیا !  بعد ما هی میگفتیم ، اسمم چی بود ؟ چی گفتی ؟ دیگه تکرار نمیکرد ! روز آخر بود ک ازم کمک خواست فهمیدم میگه امیر حسین بیا ! :)))  دخترک فکر کرده بود من پسرم :))) 

/ 6 نظر / 10 بازدید
دختره روستایی

خوشاااا ب سعادت شوماااا انقده دلم بیرون و مسافرت میخواد که چی:| ولو خبری نیس ک نیس! ی سوال؟ چرا همچی فکری کرده؟ اخه بچه کوچیکا اکثرا ب منم همینو میگن [خنده]

فاطمه

امیـــــــــــــــــــــــــرحسین [قلب][قلب] خو دختر بذار اون موهات دربیاد ورپریده[قلب][نیشخند][ماچ]

فاطمه

ایشالله همیشه به سفر و خوشی باشید خانووووووووووووم[قلب]

نیا

اللاهییییییییییییی..بچه رو دچار دوگانگی شخصی کردی؟؟ از این سفرای مسافر کوچولویی؟؟