22-93

رو تخت دراز میکشم  و کتاب میخونم بعد چشام ک خسته شد یکم با پرویز اینترنتگردی میکنم و دوباره کتاب و به همین ترتیب تا آخر شب ادامه پیدا میکنه ! :دی 

پدر وارد اتاق میشه و میگه یکم بشین زخم بستر میگیریییییااااا :))) 

من دیگه حرفی برای گفتن ندارم :)) 

/ 9 نظر / 8 بازدید
فاطمه

راگا ياد شوخي داييت افتادم:)) خو راس ميگه يه كم بشيني بد نيست

آذرماهی

...... هیچ حرفی برای گفتن ندارم[خنثی]

نیا

وااااای نمیدونی گاهی دلم میخاست میتونستم این کارای مجازیمو موقع راه رفتن انجام بدم..خسته شدم از نشستن:))))

لادن

جمله پدرت رو من به برادرم که صبح تا شب کلن اف کلش بازی میکنه میگم.باز شما خوبی که دوکار مختلف انجام میدی[لبخند]

لادن

کلش اف کلنزززز ببخشید اشتباه شد

s

لامصب اصن منم اینطوریم نمیتونم بشینم!! مهمونی میریم انقد اینور اونور میشم که نگو..

رها

اصلا من که همیشه میگم تا میشه دراز کشید چرا نشست..تا میشه نشست چرا واستاد:))