48-93

پدر و مادر بزرگ گرام  چند روزی مهمون ما هستند!!  لبخند

متاسفانه پدر بزرگ خعیلییییییی حرف میزنه و راجع به همه چیز اظهار نظر میکنهآخ !!  و  نه تنها کلام محبت آمیز بلکه کلام مودبانه هم نداره  در نتیجه این روزا خعیلی سخت میگذره.گریه..  کل هفته برای یه سریالی که جمعه نشون میده انتظار کشیدم قلب و دقیقن همون ساعت میخواست اخبار ببینه که زیرکانه کانالو عوض کردم از خود راضی و تقریبن توی تلویزیون بودم از بس که پا به پای همه ی دیالوگا حرف زد و نظر داد!!!!!  افسوس

مادر بزرگ همیشه ساکت و بسیار کم حرف است اما گوشهای سنگینی داره و متاسفانه اغلب سمعکش رو خاموش میکنه خنثیو درنتیجه با داد و بیداد باید باهاش صحبت کرد!  چشم همین دیروز سمعکشو درآورده  بود ، ازش با داد میپرسیدن نون میخوای ؟؟ میگفت داروهامو خوردم!عینک  دوباره با صدای بلندتر میگفتن نه نون!  میگفت پتومتفکر ؟؟  دوباره پرسیدن  نون میخوای ؟؟ گفت نه همه قرص هامو خوردم که دیگه همه گفتن  باشه و بیخیال شدن  :|  خنثی

دیشب به سختی در تلاش بودم  که " به اینکه چرا روز تولد دخترک بیزیو فراموش کردم متفکر ، به این که 3 سال از وبلاگ نویسی گذشتمژه ، به روز اول و اولین پست این وبلاگ ، بیماری که گرفتم ناراحت ، چرا پیش دانشگاهی زیاد درس نخوندم که الان دانشجو پزشکی باشمیول"    فکر نکنم و به خواب تمرکز کنم  که یهو مادر بزرگ  داد زنان گفت بخاری بیارم برات ؟  بعله مادر بزرگ جان در خواب و تا زمانیکه بیدار شدند حرف زدند!!!!!  تعجب

تقسیم وظیفه رو از این زوج یاد بگیرید ، مرد خانه از صبح تا شب و خانم خونه از شب تا صبح مشغول هستند ساکت و اینجانب حس میکنم  هرآن   ممکن است کله ام منفجر شوددددددددددددد.........  گریه

/ 8 نظر / 10 بازدید
افزايش بازديد واقعي

سلام به مدير خلاق اين وبلاگ براي افزايش بازديد وبلاگت فکري کردي؟ اگه ميخواي خيلي آسون و بي دغدغه آمارت بالا بره بيا خودت رو توي صفحه ما لينک کن . قول بهت ميدم ظرف مدت کوتاهي بازديدت دو برابر ميشه. يه بار امتحان کن موفق باشي

آذرماهی

ماشالا به شوما با این همه اسطوره ای که دور و برته.پسرخاله که ماه...اینم از تقسیم وظایف بین ابوین بزرگ. حالا جدای از شوخی ایشالا همیشه سالم باشن.یه روزی نرسه که دلت حسرت همین حضورو بخوره[لبخند]

آنکه نمگوید

جسارت نباشه احتمالا آسیب گوشهای مادربزرگ نتیجه حرفهای پدربزرگ است آیا؟؟؟

رها

سه سالگی وبلاگت مبارک[پلک][گل]

سميرا و ماهي ها

منم يادم رفته بود . چه زود سه سال گذشت :| من نميتونم بعضي از اين پيرمردا رو تحمل كنم هرچند خيلي رابطه فاميليه نزديكي داشته باشيم . يكيشون شوهر خاله ي بنده كه خيلي پيره . ببخشيد شرمنده ولي هر كاري كه ميخواد بكنه صلوات ميفرسته يعني هر كاري :| بعد يه نصفه روز كه مياد خونمون سرسام ميگيريم . انقد حرف ميزنه و فضولي ميكنه . حالا اميدوارم پدر بزرگت اصلا شبيه اين شوهر خاله ما نباشه :(

فاطمه

مبارررررررررک باشه تولد دخترک بیزی[قلب]

سميرا و ماهي ها

[خنده]